مرحبا، ای عشق خـوش سودای مـا،
ای دوای جــملـــه علتهـــــای مــا،
ای دوای نـخـوت و نـامــوس مــــا،
ای تو افـلاطــون و جــالینـوس مــــا.
هرکــه را جــامه ز عشقی چاک شد،
او ز حــرص و عیـــب کلـی پاک شد
مثنوی
اجبار سفر
اگر از پیش تو رفتم، گـُل نـازم، خجلـم بعداز این با چه کسی فاش کنم، راز ِ دلـم
چه کسی گـرم کند، سـردی دستـان مرا یـــا که آرام کنـــد، ابـــر زمستــــان مـرا
بـی تـو باز، عقدۀ دیـرینـۀ تنهایی شــب تن رنجـور مرا شعلـه زنـد، سـوزش ِ تـب
پـاسخ مهـر تـو هرگـز نتـوانـم که دهـم من از ایــــن بنــد ملامت، نتوانـم بـِـرَهَـم
بی توازکوچۀ این خاطره ها، می گذرم ردّ پـای ِ، دل پـُر مهـر تـورا، می نـِگـَرم
هرگزاین فاصله ها، مهر تو را کم نکند از خـدا خواسته ام «شاعـره» ترکم نکنــد
فاطمه جعفریان
شاعره